پیدا





دیالوگ های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

" ب خواب دیدم وسطِ این دریاچه یه سیاره ی دیگه تو آسمونه .جمشید مثلِ من پرواز می کرد و این طرف و اون طرف می رفت . اون از این کارا نمی کنه . تا حالا ندیدم غیب بشه یا مثلا از دیوار رد شه . فقظ وقتی خواب می بینم . تو خواب کارای عجیب می کنه . ب وسطِ خواب جمشید همش پرواز می کرد و می رفت و میومد . بعد یهو رفت سمتِ اون سیاره . رفت و رفت و دیگه ندیدمش .من تنها کنارِ آب راه می رفتم . یهو همه ناپدید شده بودن . همینطور راه می رفتم که یهو جمشید و دیدم . کنارِ یه جعبه کبریتِ بزرگ وایستاده بود . بزرگ که میگم مثلا به ارتفاعِ ده متر . یه نردبون گذاشته بود کنار جعبه و همه ی بچه های کمپ و یکی یکی از رو نردبون می برد تو جعبه . همه که رفتن نردبون و انداخت تو آب . بعد شروع کرد به فشار دادنِ جعبه از چپ و راست .هی جعبه رو کوجیک و کوچیک تر کرد . انقدر که شد اندازه ی یه جعبه کبریتِ واقعی . بعد اومد سمتِ من و بازش کرد و یکی از بچه ها که مثل کبریت بود و از جعبه بیرون آورد و روشنش کرد و آوردش سمتِ من . منم خیلی رسمی بهش گفتم چه باحالین شما . سیگار گوشه ی لبم بود . انگار که سیگاریم .منم سیگار و روشن . هرچی پُک میزدم سیگاره بلند تر می شد . جمشید میگه تعبیرش اینکه من اونو دوست دارم ." ماهی و گربه - شهرام مکری http://s8.picofile.com/file/8340325400/695653.jpg + دلم برای این و فضای شگفت انگیزش خیلی تنگ شده . احتمالا باز ببینمش .