پیدا





دست ها

درخواست حذف اطلاعات

مرد . زن را هنگامِ پیاده روی به طرفِ مغازه های پُر از نور و چراغ هدایت می کرد.نه اینکه زور کند ها . نه . اما جوری رفتار می کرد که زن برایش واضح و به قولی مبرهن شده بود که راه رفتن در کنارِ ویترین مغازه ها خیلی چیز شگفت انگیزی است. من می دانستم مرد در چه فکری است. خب من عاشقِ داستان ساختنم . به قولی فکر های ک شانی. به این فکر می که مرد دارد به این فکر می کند که اینجوری دستِ زن به دستش می خورد.مرد فکر می کند اینجوری شاید زن لحظه ای بعد دستش را بگیرد و انگشتانش را در انگشتانِ مرد حلقه کند. و دل مرد برود . از دست ها نباید غافل شد.