پیدا





ده فرمایشاتِ تَهِ شَبی یک آدم حا مانده

درخواست حذف اطلاعات

چقدر سخته غم عزیزی رو ببینی و بزنی تو -سخلیت و بخندونیش و اونم بخنده و اما نتونی یه جوری بهش بگی که غمت و اشکت دلم و تر د اما زدم تو -سخل بازی که لبت خنده بشینه که دو تا جون به جونم اضافه شه . می دونی چی می گم؟ اینکه غم ی و ببینی و اما بخندونیش و بعد به این فکر کنی نکنه پیش خودش فکر کرده چفدر غمش برات بی ارزش بوده ؟ اینکه بخوای سره و از ناسره براش جدا کنی سخته . من عمگینم . مثل وقتی که مردی اولین بار اشک زنش را می بیند ! و همون شب دست زن و میگیره و می بره بیرون و براش لواشک و انواع ترشیجات که دوست داره می ه و می برتش بهترین جاهای شهر و اونقدر می خندونتش که زنش اشکش یادش بره و میاد خونه و زنش و با لبخند می خوابونه و خودش تا صبح گوشه ی تخت یا توی دستشویی می شینه و برای اشکایی که دیده اشک میریزه و به این فکر می کنه که وقتی گریه می کنن دنیا خیلی تنگ میشه . تیره و تار میشه . زشت میشه .