پیدا





کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

"من از سگ نمی ترسیدم. یعنی مدت ها بود که دیگر نه از دیدنش وحشتی داشتم و نه از لمس ش. اکراهِ رسیدن به این مرحله البته آسان نبود. در فرهنگی که با آن بار آمده بودم، سگ موجودی بود نجس که کمترین تماس با او باعثِ آلودگی میشد و تا غسل نمی کردی برای خودت هم قابل تحمل نبودی. از این گذشته سگ موجودی بود که اگر ی را می خواستند طلسم کنند به قالب او درش می آوردند. اشخاصی هم بودند البته که از بسیاری گناه.. پس از مرگ.. روحشان به عقوبت در بدنِ سگ حلول می کرد. با این نوع تربیت کنار امدن با سگ راحت نبود.حتی اگر مدت ها باشد که به هیچ چیز و از جمله به این چیزها اعتقاد نداشته باشی. اما ماجرا به شکلی آسان فیصله پیدا کرد . شبی از شب ها و مدت ها پس از آنکه دیگر به حضور دائم سگ ها عادت کرده بودم( یا به عبارتی سگ ها به حضور دائم من عادت کرده بودند) با سگ کوچکی مواجه شدم که موهایی فرفری داشت و شباهتی غریب به بره ای کوچیک . بی اختیار دویدم و بغلش .همان جا بود که فهمیدم آن اعتقادات پیشین..گرچه به لحاظ متوا دیگر وجود ندارند اما به لحاط شکل همچنان به حیات خود ادامه می دهند. به عبارت دیگر .. من از سگ تا وقتی اکراه داشتم که شبیه سگ بود . همچنان که پیش از این .. تا حدی همین اکراه را نسبت به بزها داشتم که در واقع بره هایی بودند با طاهر سگ . پس الان که می توانستم سگ هایی را که موهای فرفری داشتند بره ببینم . چرا نتوانم سگ هایی را که موهای صافی داشتند بز ببینم؟" همنوایی شبانه ی ار تر چوب ها - رضا قاسمی