پیدا





احمق

درخواست حذف اطلاعات

سیانکی می تونه یه کتاب بنویسه و عنوانش و بزاره چطور میشه یه گزارشگر تو ک-ون نرو شد و برای همیشه در تلویزیون موند و گزارش کرد و خوااار بیننده رو -ایید !



چیه این تیم ؟

درخواست حذف اطلاعات

نماد غیرت . به قول جلالی خدا بیشتر دوستشون داره . تو این ع لبای خونی عالیشاه . که تا آ بازی با خونریزی بازی کرد . اون ع تو رختکن که همه موقع خوشحالی معلوم بود پاهاشون بسته س و داغون . یه تیم که انگار تمامشون تیر خوردن و اما سرشون بالاس و مبارزه می کنن . غیرت . غیرت . http://s9.picofile.com/file/8343273850/dsx_ompxoaiia5y.jpg



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

" در اتاقم دراز کشیدم روی تخت و کتاب «گنجِ سوخته» را که تازه به دستم رسیده بود برداشتم و همین طور اتفاقی لایش را باز . گزارشی بود از ما یم پیک اولین ی شرکتِ گرامافون که در زمانِ مظفرالدین شاه به ایران آمده بود:
ایرانیان نژادی تاجر مسلکند. زیرک و باهوشند اما روش فکر و مبادلاتشان کاملا آسیایی است. آنها در هر کاری تعلل میکنند و همه چیز را به تعویق می اندازند. قولی که ایرانی بدهد پایه ی محکمی ندارد و گفتن حرف ناصواب عملی قابل چشم پوشی است. ن بسیار ول جند و هر انچه نظرشان را جلب کند بی توجه به قیمت آن یداری میکنند.ایرانیان از جهات مختلف به ک ن شبیه هستند و میل دارند که متعجب و مبهوت شوند . چیز های جدید . سر و صدادار و براق نظرشان را جلب می کند ." همنوایی شبانه ی ار تر جوب ها - رضا قاسمی



a beautiful mind

درخواست حذف اطلاعات

http://s8.picofile.com/file/8343298634/71snvlcpa7l_sy717_.jpg قصد کرده بودم یه ترسناک ببینم اما جراتش و پیدا ن و انداختم به دفعه ی بعد جاش عقلی این و دیدم . یک ذهنِ زیبا ! بر اساسِ کت به همین نام با بازی راسل کرو و اد هریس و جنیفر کانلی . با کوله باری از جایزه های مختلف از اسکار . از جایزه بهترین و نامه و کارگردانی و بهترین نقش مکمل زن گرفته تا کلی نامزد شدن های دیگه. ژانر یه جورایی بیوگرافیه . در مورد زندگی ریاضیدان معروف جان نَش هست.شخصیتی که جایزه ی نوبل و بُرد و نقشش تو این راسل کرو به انه ترین شکل ممکن ایفا می کنه . به زندگی این شخصیت می پردازه که دچار بیماری های روحی روانی مثل اسکیزوفرنی و پارانویا هست.جالبه که من همزمان هم و کت رو می بینم و می خونم که به این بیماری و اتفاق های دور و برش می پردازه !! .. و اینکه خودم و بیش از پیش جای این افراد قرار میدم و وجه اشتراک های بیشتری نسبت به قبل پیدا می کنم باهاشون و این من و بهم میریزه . بگذریم . شگفت انگیزی بود و شگفت انگیزی دقیقا از جایی شروع می شد که می فهمیدم نصف بیشتر از چیزایی که دیدیم و شنیدیم توهم بوده . توهمی تو ذهن این آدم ! و اینجاست اون اتفاق درسته ی .و اون عشق شگفت انگیزش یعنی زنش که نشون میده در می تونه تو درمان خیلی از بیماری ها و اتفاق ها موثر باشه . وفاداری و موندن و صبوری و از خود گذشتن تو عشق . کاری که سخت هست اما اگه انجام بشه . یه بیمار روانی و می تونه تبدیل کنه به یه نابغه که نوبل و برنده میشه !! ..عشق و دیگر هیچ . در مورد این بیماری هم بعد از این خیلی خوندم.اینکه آدم ها تو تصوراتشون آدم ها و صداهایی رو می شنوند که واقعی نیست. این نکته هم جالب بود که همه این افراد بیمار وقتی مورد درمان قرار می گیرن بیماری خودشون و قبول ندارن و معتقدن این افرادی که می بینن همشون واقعی هست ! .. گفته بودم قبلا که منم بیمار نیستم؟! :)) اره خلاصه . البته چیزی که در مورد خود جان نَش خونده بودم بعد این این بود که اون بر خلاف که راسل کرو تصویر ها و آدم هایی می بینه که واقعی نیستن خود جان صداهایی رو می شنیده که باهاش حرف می زدن ! .. یا خیلی دیگه از اتفاق های که کمی متفاوت بوده با زندگی واقعی جان نش . که به نظرم اشکالی نداره . جون توی تو میتونی به زبون خودمون سیر داغ پیاز داغش و بیشتر کنی برای اینکه بتونی کامل اون موضوع رو به بیننده بفهمونیش . و گرنه خود اون داستان واقعی طرف و کنی که خیلی جذاب نمی تونه باشه . اون و میتونه هر با یه روایات دو خطی از سرگذشت شخصیت به دست بیاره . و نکته ی جذاب دیگه ای که خوندم این بود که اگه جان نش به این بیماری دچار نمی شد شاید یه انیشتن دیگه به وجود می اومد ! ..فکرش و ...خلاصه جذ بود . ببینید و لذتش و ببرید . با حود شخصیت وارد ذهن عحیب غریب و دیوانه کنندش بشید و هم زمان با خودش به این نتیجه برسید که اون واقعا بیماره !...راستی صحنه های اونجوری هم خیلی نداشت . یعنی در واقع اصلا نداشت .راحت ببینید در کنار خانواده.



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

" اگر او سه شخصیت داشت تعداده شخصیت های من بی نهایت بود . من سایه ای بودم که نمی توانست قائم به ذات باشد . پس دائم باید به شخصیتِ ی قائم می شدم . دامنه ی انتخاب هم بی نهایت بود . گاه ما فن سید و می شدم . گاه ژرار فلیپ . گاه ژان پل سارتر . گاه داستایوفسکی و گاهی هم جان کاسوایتس . حساب و کت در کار نبود . آدم بُلهوسی بودم و گاهی هم می رفتم به قالبِ طرفِ مقابلم . و او که گُه گیجه می گرفت من به خنده می افتادم و او نمی دانست چرا و بهش بر می خورد . حالا تصور کنید در آن ده روزی که من و رعنا با هم بودیم چه ی با چه ی عشق بازی می کرد ! از آن بدتر این که . هر بار که با هم می خو دیم من از خودم می پرسیدم: نکند به جای دیگری مثلا کاساویتس یا ما فن سیدو با من عشق بازی می کند نه خودم . و او هم از خودش می پرسید: نکند به خاطر امکاناتی که به من می دهد با او عشق بازی می کنم و نه تمایل شخصی خودم . جمله ی اخیر را شبی که پایش به اتاق سید باز شد گفته بود . و من که آن شب از گرما یا شاید هم از چیز دیگری کلافه شده و در را باز گذاشته بودم به گوش خودم شنیدم . و تازه فهمیدم چرا ناگهان تصمیم گرفت از هم خوابگی با من امتناع کند . " همنوایی شبانه ی ار تر چوب ها - رضا قاسمی + چرا انقدر خوب می نویسه این بشر؟!



موهای زیبا

درخواست حذف اطلاعات

رفتم ارایشگاه . که حس کنم س-سی شدم . و رو موج های مکزیکو هستم . پسر ها وقتی غمگین هستن می روند پیشِ مجید و موهای خود را خارجی کوتاه می کنن . بلکم بشورد ببرد غمِ ایام را . مجید هر کدام از گیسوانم را که روی زمین می ریخت غمِ ایام من بود که به زمین می ریخت . هرچند امروز سیخ کرده بود تا خواهر زن ترشیده اش را به من بیاندازد . از زمانی که روی نیمکتِ آرایشگاه نشستم تا نوبتم بشود و رو مه ی همشهری تاریخ گذشته ی بیستم تیرماه نود و هفت را دستم گرفته بودم و می خواندم . تا زمانی که پول رو گذاشتم درش و آمدم بیرون در حال تعریف از خواهر زنش بود . و سوال هایی هم البته از من می پرسید: مثل اینکه ویژگی های دختر مورد علاقه ت جیست؟ و من برای اینکه شرش و از سرم م گفتم رو تخت به نطرت چطوره؟ که اونم نه میذاشت نه بر میداشت و میگفت مثل پلنگی در دام . گفتم کاش آهو بود . گفت می دونستم وحشی دوست داری . و خب در ادامه ازش خواستم از باران های پیش آمده و قیمت دلار و ماست حرف بزند . که نزد . نزد . تا وقتی که برادر یکی از د ون ها به آرایشگاه آمدند و من توانستم از شرش خلاص بشوم و خب در حال فکر به پیشنهاد های روی میزم هستم . + د ون ها شخصیت های واقعی در محله ی ما هستند و داستان های زیادی دارند . چهار برادر هستن که صبح تا شب شیش نوبت در محله دعوا می کنند و اکر نکنند خوابشان نمی رود . امشب اون د ون آ ی کوجیکه اومده بود ارایشگاه و از بیماری پدرش حرف میزد . می گفت ما برادرا از بس دعوا کردیم خوار آقامون و -اییدیم ! باعث شدیم مریض شه همشم تقصیره منه -سکشه. . ولی آقامون خیلی مَرد بود به مولا . مثل کوه . نبود تا حالا ده بار م کرده بودن . آقام خوب میشه مجید؟ مام میگفتیم انشالله . و در اون چند دقیقه ای که در آرایشگاه بود و میدیدمش می تونستم از نوع رفتار . زبانِ بدن و نوع لحن و جهره اش هزار تا کتاب جامعه شناسی تحلیلی بنویسم . خدا همه ی بیمار ها رو شفا بدهد .



سریال های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

http://s8.picofile.com/file/8343084334/mv5bmtgymzy5mzyxov5bml5banbnxkftztcwmjk5mdy0oq_v1_sx1777_cr0_0_1777_998_al_.jpg به به .. دوستم دنریس ایز کامینگ ! :)) اونم با هشت هزار تا سرباز ! و سه عدد اژده های ناقابل ! :)) خب الان برنده ی مبارزه و جنگ ها مشخص شد دیگه . برای چی ادامه شو ساختن؟:)) خیلی کیف کرم . مطمن بودم زبون اونارو بلده . اونجا که گفت می خوام سربازم باشین نه به عنوانِ برده بلکه به عنوان مبارز های آزاد . عالی بود . داستان گریجوی هم خیلی خوب بود . دو ساعت فکر کرد طرف امده نجاتش داده و راحت شده . بعد نگو دوباره طرف برده به همون جای اول که اسیر بود ! :)) دهن طرف و دارن آسف می کننا . ولی حقشه . هرچی سرش بیاد حقشه . معلوم نیست کین اینا که دارن این بلا رو سرش میارن !! ..چقدر دلم برای حیمی لنیستر می سوزه اونجا که یه لحظه آزاد شد و می خواست بجنگه با همشون با یه دست آرزو می بزنه همه رو شَتَک کنه اما نشد که بشه . از وقتی که به اون زن غول بیابونیه کمک کرد و نذاشت بهش کنن تو دلم جا وا کرده لعنتی .مارجری هم فوق العادست . لنیستر ها باید بیا پیشش سیاست یاد بگیرن ! .. یه جوری جافری و کل پادشاهی و داره میگیره دستش که سرسی داره می ترکه .



خواب

درخواست حذف اطلاعات

بخو م . همه بخوابن . زود . http://s8.picofile.com/file/8343087342/080.jpg



اسب

درخواست حذف اطلاعات

این sonidor کدومتونه که تو کانالم هست اسمش؟ خواستم بگم دهن من و -اییدی شما بزرگوار . اسب . اسب چیه؟ دو بار فالو کنه ا پتش نکنی شیهه می کشه و سرش و میندازه میره . شما دو روز یه بار داری می کنی مارو بزرگوار .عع ! اصن اینکه اینستای مارو از کجا پیدا کردی رو کاری ندارم . ولی نکن انقدر . مخصوصا تو . که ع گل باقالی گذاشتی تو پروفایلت . شما هارو باید ترور کرد. نه فالو ! . حتما باید این لحن حرف می زدم باهات؟ خوبت شد؟ خواهش می کنم . اسب .



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

" تمامِ دیوار سمتِ چب تا سقف ی ره لهیب آتش بود و میان شعله های سَر به فلک کشیده چشمی بود که از وحشتِ عذاب بیرون جهیده بود . آن رنگ های قرمز خام و آن سبک نائیف یاداور نقاشی هایی بود که پَرده خوانان با آن معرکه می گرفتند و صحنه های روز م مار غاشیه و عذاب الهی را نشان می داد . و من که در کودکی بار ها این ها را دیده بودم . هر بار . به حال شهیدانِِ مظلومی که به دست اشقیا کشته شده بودند گریسته بودم و آ ه سَر که حرمله که با آن کَله ی طاس و سیبیل های بناگوش در رفته بی شباهت به قصاب محله مان نبود . به ضربِ شمشیر از فرقِ سَر تا وسطِ شیکم دو نیمه می شد . احساس ارامش کرده بودم . مخصوصا که می دیدم در آن دنیا هم تازه باید در دیگی بجوشاننش و مغزه سَرش را ماره غاشیه بخورد." همنوایی شبانه ی ار تر جوب ها - رضا قاسمی



سریال های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

http://s8.picofile.com/file/8343190126/mv5bytg4mmm3odgtowq0zi00zjvhltg4mgmtyta4nmuxmwzimza1l2ltywdll2ltywdlxkeyxkfqcgdeqxvyndaxotexntm_v1_.jpg فصل یکِ فرندز هم تموم شد . عجب سریال درجه یکی بود . و چقدر مشتاقم سریع تر همه رو پُشتِ هم ببینم . کاش همه فصلاش به م ی همین یک باشه . سکانسای جویی عاالی بود ! با اون دختره که دوستش نداشت . یه جاش بود که وقتی که با هم می خوابن دختره میره که جویی رو در واقع کنه و جویی جون از طرف خوشش نمییاد می گه نه ! .. من می خوام این کارو برای تو کنم ! :)) و دختره کف می کنه چقدر جویی بخشنده و عاشقشه که از خودش می گذره برای حال بیشتر دختره . ! :)) و اونجایی که جویی برای چندلر توضیح میده که به چه کشف بزرگی رسیده . اینکه وقتی که دختررو می کنه به چه درحه ای از معنویت رسیده و تونسته درجه ی دختره و یه لول ارتقا بده ! :)) مثل ی که سان می بینه شکوهمند بوده براش ! :)) راستم میگفت . و من به عنوان یک مرد این حال و مُهر تایید میزنم روش !:)) خیلی شگفت انگیز می تونه باشه . و آ ش که خیلی غمگین تموم شد . راس و چینیش و ریچلی که منتظر راس بود . گندش بزنن.



الان

درخواست حذف اطلاعات

الان است خوب بود.اگه بود قول می دادم حالم خوب شه .ازین مختلطا هست که لَبش دراز میکشی آب میوه میخوری که تو لیوانش چتر داره . از اونا . قشنگ خستگی هام و می شست می برد . دلم کمی جرم و جنایت می خواد. تنوع.



وات د ف اک؟

درخواست حذف اطلاعات

روز قُم . + کاش یا بمیرم یا زودتر از این دیوونه خونه برم .



اگه تونستی .

درخواست حذف اطلاعات

سه بار پُشتِ هم بگو ترینیداد و توباگو. کره و ژاپن با چه تیمایی بازی می کنن تیم ما با چه کشورایی . انگاری از قیبیله آدم خورا اومدن ! بعد فکر کن ورزشگاه خالی باشه.دروازبانم اون حسینیه ج قی . گزارشگرشم سرهنگ علیفر . مسابقه از ای -یری تر جایی سراغ داری؟ تلویزیون و خاموش و چایی می خورم و سعی می کنم به چیزی فکر نکنم.



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

"بیخود نبود که از پروفت ص نمی آمد. هیچ صیادی به وقتِ شکار حضور خود را اعلام نمی کند. آن قدر به مرگ های متوالی در فواصلِ منظم دَم و بازدم تَن می دهد تا قربانی در ذره ذره ی هوای اطرافش بوی نیستی او را استشمام کند. خوب که رگ هاش از لذتِ آسودگی کرخت شد وقتی فرود آوردن ضربه است. و من که شکاری بودم که از بد حادثه به قوانینِ تخطی ناپذیر صید آگاه است، حالا سکوت و نیستی شکارچی فقط می توانست مضطربم کند. می مردم بی آنکه دستِ کم دم پیش از مرگ رگهام از لذتِ آسودگی کرخت شود. چه روز سهمگینی ! و چه شبی از آن سهماگین تر !" همنوایی شبانه ی ار تر چوب ها - رضا قاسمی



وبلاگ و زیباش کنیم

درخواست حذف اطلاعات

http://s8.picofile.com/file/8340906976/95224_pix2pixe_ir_hediyetehrani_01.jpg به احترام این ع سه دقیقه سکوت کنیم .



سریال های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

http://s8.picofile.com/file/8342885126/mv5bodaxn2fmzjytotqwnc00odu0ltgzyjytowi5zdvjoteyztkyxkeyxkfqcgdeqxvyntc3ntezmdu_v1_.jpg اپیزود یکی مونده به آ فصل دومه وست ورلد رو هم دیدم و تموم شد . فقط یه قسمت مونده تا این سریال شگفت انگیز تموم شه و بره ه ه تا دو سال دیگه که تا اون موقع کی مُرده کی زنده . عجب قسمتی بود این قسمت . چقدر سیاه و درد آور و تلخ . تِد مُرد . ویلیام دخترش و کُشت . دختری که معلوم نشد وافعی بود یا روبات . و خودش که هنوز معلوم نیست واقعیه یا روبات .اد هریس یکی از فوق العاده ترین بازی هارو انجام داد. چقدر دلم برای تد سوخت . دلورس تبدیل به یه هیولا شده که محکومه به ش ت . و از اون طرف میو فرزند مورد علاقه ی خالقش جناب سر آنتونی هابکینز لایق پیروزی . عحب اپیزودی بشه این اپیرود فینال . چی قرار بشه؟ این سریال اینقدر داستان غنی ای داره که نمیشه یه درصدم حدس زد . فقط کاش یه پرش رو به جلو داشته باشه تو داستانش .خلاصه که سریال یعنی این.یعنی این که روی جز جز داستانش کار کرده باشی...داستان واحد رو به بهترین شکل بسط بدی...بیننده رو درگیر داستان کنی...و در مواردی باعث ریختن برگ های بیننده بشی :) یس !



یه شب

درخواست حذف اطلاعات

"یه شب اگه تا این موقع از صبح بیدار موندى یه نقاشى ازم بکش. فقط یادت نره که یه طرف سرم یه سوراخ بذارى.براى بیرون دود فکرایى که شبا میاد سراغم.اگه هم مى تونى سمتِ چپ صورتم و بزرگتر بکش،براى وقتایى که دلم برات تنگ مى شه و این دلتنگى مثه یه غده ى گنده کُلِ سمت راست وجودمو مى گیره. ‏یه شکم گنده هم برام بکش در حدى که بتونه یه چوپان و گله اش رو کامل تو خودش جا بده.تا شبایى مثل امشب برام فلوت بزنه و با صداش آرومم کنه. به جاى دستاى خودم دستاى خودتو برام بکش ولى چند متر درازتر.که بتونم چند دور بپیچمشون دور خودم و حس کنم یه بچه کانگوروام توى شکمِ گرم و نرم و امن مامانم یا یه پروانه ى توى پیله که هنوز دوران خوشِ توى پیله بودنش تموم نشده و شاید اگه خوش شانس باشم حس کنم که توى بغل تو هستم .." http://s8.picofile.com/file/8342888476/174.jpg



از سری نوشته های نیمه تمامم

درخواست حذف اطلاعات

مَرد: زمانِ جنگِ ایران و عراق من هشت ساله داشتم.عشقم رادیو کویت بود.حالا بگو چرا ؟ چون رادیو کویت ترانه ی درخواستی هی پخش می کرد.طرف می گفت ترانه فلان برایِ آقایِ فلان.تقدیمِ ترانه خیلی خوب است.دوست داری ترانه ای تقدیمت کنم عزیزه دل؟
(مکث)
می خندی؟ می خندی؟ این فلش صد و سی و پنج تا ترانه دارد.یک شماره انتخاب کن.
زن: شماره هفت.
مَرد: ok . بُردی از یادم.بَه بَه.دوستش داری؟
زن: من عاشقشم.
مَرد ( همراه با ترانه می خواند) : گشته ام غمگسارِ غم.
زن: خیلی غمگین و زیباست.
مَرد (می خواند): ای گُل بر اشکِ خونینم بخند.
زن: از ویگن هم تو رادیو کویت چیزی پخش می ؟
مَرد: نه بابا از ویگن خبری نبود.(می خواند) چشمِ من باشد به راهت هنوز.
زن: این خواننده های قدیم صدایشان مثلِ مخمل است.داری گریه می کنی؟ مَرد هم مگر انقدر اشکش دمِ مشک می شود؟
مَرد: ای بابا.
زن:ای کاش نمی گفتم اصلا شماره ی هفت.
مَرد:مامان همینجور که صدایِ رادیو بلند بود با آن می خواند.هم جایِ ویگن می خواند هم جای دلکش.دلم می خواست رادیو را خفه کنم تا صدایش نپیچد توی خانه و برسد به من.منی که همیشه ی خدا توی ایوان می نشستم و زل می زدم به مورچه ها.مامان خیلی خوب می خواند.
(مکث)
یک بار .یک بار یادم است اشکش را دیدم.سریع از تو ایوان پ آشپزخانه.مامان می خواند.با یادت شادم.هم می خواند.هم دست به چشمانش می کشید.گفتم مامان.داد زد . گفت ماکارونی هنوز آماده نشده.بدو برو.رادیو را هم خاموش کن.
(مکث)
من هم رفتم. با اینکه فقط هشت سال داشتم.می فهمیدم.مامان خوب نیست.مامان خسته است.خسته از تنهایی.خسته از دستِ مَردی که رفته.مهاجرت به جایِ بهتری کرده و آنجا مثلِ مامان وقتی از مدرسه می آید رادیو کویت را نمی گیرد.



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

"من نگران قضاوت دیگران بودم و او خودش را از بند قضاوت آزاد کرده بود.من با تصویری زندگی می که می خواستم دیگران از من ببینند و او بی تصویر زندگی می کرد."
همنوایی شبانه ی ار تر چوب ها - رضا قاسمی
+ واقعا چقدر بدون تصویر زندگی جذاب و قشنگه...



استعداد یابِ روان شناس

درخواست حذف اطلاعات

امریکن ایدل میدیدم و به دو تا نکته ای که خیلی شگفت انگیز بود دوباره رسیدم . یکی اینکه تو این قسمت جایی هست که شرکت کننده ها باید با یه خواننده ی معروف دو ص بخونن . اونم چه خواننده هایی . وقتی یکی یکی میومدن با این شرکت کننده ها می خوندن واقعا کف می . معروف ترین و بزرگترین خواننده های یی میان و با یه سری شرکت کننده ی اماتور می خونن . بدونه قیافه گرفتن . در اوج خاکی بودن و مشتی بودن . داشتم فکر می این اتفاق برای ما می افتاد چطوری می شد .صد سال سیاه هیچکدوم . هیچکدوم ! از خواننده های معروف ما با یه خواننده ی آماتور نمی خوندن تو یه مسابقه . خواننده های معروف ما همشون از دماغ فیل افتادن و خدا رو هم بنده نیستن و معتقدن باید پرستیده بشن.. نکته ی دومم باز همین قسمت بود که مسابقه یه استعداد یاب که در واقع روانشناس هم هست و میاره که با شرکت کننده ها قبل اجراشون حرف بزنه . داشتم فکر می اگه همه ی روانشناسای ما هم شبیه این پسر بودن چقدر همه چیز خوب تر جلو می رفت . این روانشناس یه جوون بود که تو یه رادیو تو برنامه داشت و خیلی از استعداد های خوانندگی معروفِ امریکا هم از طریق برنامه ش به دنیا معرفی شدن . صحبت هایی که قبل هر اجرا با شرکت کننده ها می کرد بی نظیر بود . بدون شعار. یدون نصیحت . بدون هیج کدوم از اراجیفی که روانشناسای ما انجام میدن. با جهار تا کلمه یه جوری طرف تهییح می کرد برای برنده شدن و امریکن ایدل شدن که خودش هزار تا کلاس درس بود . دمش گرم . البته کارهای با مزه ای هم می کرد . مثلا یکی از شرکت کننده ها که تو خوانندگی م بود اما ادم خج ی بود و بلد نبود ب ه .براش یه آینه قدی اورد و گفت جلوش تا می تونی شلنگ تخته بنداز . بعد خودشم همراه اون شرکت کننده شروع کرد یدن . به طور مضحکی . می گفت منم بلد نیستم . اما انجامش می دم . چون مردم با دیدن ت خوردن من طرفدارم میشن . حتی اگه از نظر خودم زشت باشه بقیه باهاش حال می کنن . یا یکی دیگه از شرکت کننده ها آرزو داشت یکی از خواننده های معروف و ببینه یهو طرف و برد تو یه اتاق و خواننده رو اورد جلوش نشوند. همونی که آرزوش بود . و یا خیلی کارای دیگه که جالب بود . http://s8.picofile.com/file/8342978776/sncb4e6e_400x400.jpg



قدیمی

درخواست حذف اطلاعات

http://s9.picofile.com/file/8342761550/46254646_1969867589763105_4573103854761017344_n.jpg از در که واردش می شدی یک گُله جا می دیدی که انگار فقط کارش گرفتنِ سرعتِ مهمان ها بود.جایی بود برایِ صبر ِ مهمان ها تا میزبانشان آماده بشود .چه می دانم اگر سَر باز بود چادر سَرش بیندازد.هر چند که مهمان از قبل حتما داد زده بود: یا الله ... بعد چند تا پله می خورد و می آمد می رسید به حیاط .دورِ حیاط هم تمامش اتاقِ پنج دَری بود با دو عدد اتاقِ زاویه.میانِ حیاطش حوض بود.تو حوضش هم ماهی های قرمز.حتما که فامیل ها ماهی شبِ عیدشان را داخلِ حوض می انداختن.جالب اینکه ماهی ها زنده می ماندند .گاهی تا شبِ عیدِ سال بعد حتی . راستش وقتی به شهریور 1320 در تهران می نشینم فکر می کنم این خانه هم خود را در فکرم جا می کند یا وقتی فکر می چرا داش آکل عاشقِ مادرِ مرجان نشود؟! باز این خانه بود.
داش آکل واردِ آن یک گُله جا می شود.یا الله می گوید .اما صدایش به قیل و قالِ حیاط نمی رسد.
مرجان رفته است داخل حوض.مادرش داد می زند: دختر بیا بیرون.دخترهایِ هم سن وسالِ تو دو تا بچه قد و نیم قد دارند .تازه گَلِ گَل شان هم هست. بعد مرجان ی اش گُل می کند و آب را به مادر می پاشد و درست در این لحظه داش آکل قدمی از آن یک گُله جا بیرون می گذارد و مادر را می بیند که آب باعث شده چادر به تنش بچسبد و بلافاصله پا پَس
می کشد.



من و اون

درخواست حذف اطلاعات

+ چرا من و با سنگ نمی زنی ؟ - دنیا به ما دیوونه ها احتیاج داره .



سلفی

درخواست حذف اطلاعات

گفت تا حالا با هر ی ع گرفتم طرف بعد از چند ماه مُرده . گفتم امکان نداره . برام با اسم و نشونی ثابت کرد . گفت من ی عزراییلم و خندید. گوشیم و دراوردم گفتم با هم سلفی بگیریم؟ گفت باشه . ع و دارم می بینم. تو ع شبیه آدمایی هستم که دیگه چ ون هیچ برقی نداره برای ادامه . تو ع اون خیلی خوشحاله . شبیه آدمایی که تهش و می دونن .



از دهانت استفاده کن

درخواست حذف اطلاعات

تو راهِ برگشت به خونه بودم . دیدم رضا زنگ می زنه . گفتم ها ؟ گفت بربری گرفتم . گفتم مبارکه . گفت بربری بزرگه تنهایی نمی تونم بخورم . گفتم اینا یعنی تنهایی احساس رقت انگیزی داری و می خوای بیام پیشت؟ گفت زود بیا و قطع کرد . این که می دونه می رم در نوع خودش جالبه .البته چون نزدیکش بودم رفتم . و گرنه این روزا حوصله ی هیشکی و ندارم . حتی رضا و بقیه . رسیدم دیدم نشسته چار زانو وسطِ زمین سَر سفره داره نون میخوره.دیدم اون وَر مهدی داره املت درست می کنه . گفتم تنها نیستی که . دیدم سَرش پایینه همجنان و داره نون می خوره . گفتم چته رییس؟ به قولِ یه عزیز دلی مشکل داری حرف بزن .حرف بزن دیگه.با استفاده از دهانت صحبت کن. نرو تو قیافه.این قیافه رفتنه واسه اوناس که دلشون بغل میخواد ولی ی حواسش بهش نیست. اونا حرف نمیزنن. ت می شینن یه گوش قیافه می گیرن . چون چی بگن؟ بگن ما بغل میخوایم؟ مزه اش میره خب .البته اگه محبوبش در دسترس باشه . اگه نباشه که هیچ . بدتر . ندیدی قیافه ی من و همیشه این شکلیه که انگار تو قیافه م؟ خلاصه اینکه از دهانت استفاده کن مشتی. رضا نونش و انداخت تو سفره گفت حالا حرفای خودمو به خودم بر می گردونی؟ خوبه تو می دونی من به همه میگم برن حرف بزنن. اصن همه باید با همه حرف بزنن. اساسا آدما باید حرف بزنن با هم.بعد گفتیم خب حرف بزن.نونش و از تو سفره برداشت گفت من با شما حرفی ندارم. گفتیم خوب پاشو برو باهاش حرف بزن. این حرکت حرکتِ ریسکی ای بود.رو رضا یه سری رفتارا ریسکیه . حالا حتی اگه خیلی هم بشناسیش . اینی که گفتیم برو باهاش حرف بزن مثل این می مونه که بگیم بیا غذا بخور. غصه نخور.غصه برا اونجات خوب نیست . غذا بخور .تهش یا خودش میاد یا نامه ش. این حرکت حرکت سنگینی بود رو رضا. اصولا وقتی از این چیزا بشنوه طرف از چشمش میوفته . یه سری که سر این قضه شاکی شده بود ازش پرسیدیم خب چرا انقدر بدت میاد؟ گفت ن شما فکر میکنین خوشمزه این؟ که میگین یا خودش میاد یا نامه اش؟ فکر میکنین مثلا یه پیرمرد عاقل و حکیمی هستین که سرد و گرم زندگی رو چشیده که خیلی راحت همچین حرفی میزنین بهم؟ پرانتز باز کنم این وسط . پوریا یه مظلب داشت . همیشه یادم مونده . نوشته بود من یه حلقه دارم که از جا کلیدیم آویزونه. هر کی میبینتش میخنده. یه تیکه ای میندازه. ولی نمیدونه اون حلقه اصن خنده دار نیست.یاد این جمله ی پوریا افتادم یهو.پرانتز بسته.خلاصه .امروز همین حرکتو زدیم دوباره سَر سفره رو رضا .به شکل مودبانه تری ولی. این بار نگفتیم یا خودش میاد یا نامه اش. گفتیم با ما حرف بزن شما.عزیز دلی میگه حرف زدن مشکل و حل می کنه . برگشت گفت من با شما حرفی ندارم. گفتیم خب برو باهاش حرف بزن.یهو سکوت شد.سکوت وهمگین. فقط صدای قاشقی که مهدی میکشید کف ماهیتابه ی املت به گوش می رسید.یهو رضا گفت آدم بره بهش چی بگه؟ بگه ببخشید؟ بابتِ چی اینو بگه؟ بگه ببخشید که دل مون رفت؟ گفتم مثلِ این می مونه رو پل عابر بپری ماشین بزنه بهت. بری به راننده چی بگی؟ بگی ببخشید ما یهو پریدیم وسط اتوبان؟ نمیگه حواستو باید جمع میکردی.رضا برگشت نگام کرد . بعد دوباره ریشش و خاروند و ادامه داد. بریم بگیم ببخشید دلم سَر رات بود؟ بعد اون چی بگه؟ اصن من به درک. شما به اون طرفِ قضیه بی ش. بعد سکوت شد باز . من و مهدی زُل زده بودیم منتظر بقیه اش. گفتیم خب؟ گفت خب بی شید دیگه. الان بی شید ببینم . من و مهدی سرمونو انداختیم پایین. گفتیم میشه حالا همزمانم لقمه بگیریم؟ سَرد شد این بی صاحاب. گفت باشه. اما بی شید. لقمه گرفتیم. مهدی بسیار هوشمندانه با قاشق سهم املت رضا رو جدا کرد. یعنی من بهش اشاره که جدا کنه. بعد دوتایی لقمه گرفتیم. یه لقمه. دو لقمه. سه لقمه. گفتیم خب آقا شیدیم. گفت خب نتیجه؟ گفتم خب مسلمن واسه اونم سخته. چی بگه آدم؟ بگه ببخشید از دلی که بردم؟ دفعه ی بعد دقت میکنم. خب بعدش میشه تعارف. میشه تشکر. اون تشکر میکنه که ممنون که گفتی. شمام میگی کاری بود که از دستمون برمیومد. بعد هم حتما میبندیم روی دور ریختن کینه ها و دلتنگی ها و انرژی منفی ها.رضا یهو گفت واسه منم نگه داشتین؟ گفتیم ها. سمتِ شرقی ماهیتابه برای توعه.آهنگ گذاشت از تو گوشیش هم زمان . املت می خورد و همون نشسته دستاش و ت می داد و می ید .



صافی

درخواست حذف اطلاعات

بعد شما میگی پست ریزشی بی فایده س .اون درصدای قرمزه رو به سقوط و ببین . از وقتی دیدمش ذوق زده شدم که حای درستی و زدم این بار . همیشه اثر داشت اما نه اینقدر . هر ماه اون پُست های ریزشی و تکرار می کنم. که یه پالایشِ کُلی بشه هر ماه . حالم خوب تره بعد اون پست. راحت تر می نویسم . همین و می خوام .سره از ناسره سوا شه . http://s9.picofile.com/file/8342649684/171.jpg



#مرد_زندگی

درخواست حذف اطلاعات

راستی یادم رفت بگم لامپای هالوژن و عوض . گفتم شاید برات جالب باشه . فکر می یه جوری نصبن به سقف که جدا کنی سقف میاد پایین بعد نگو کلش همش فنر بود . کشیدیم پایین بیینگ اومد تو دستمون . نشستیم همه زردا رو سفید کردیم . قشنگ یه دست . زیبا . کارای نور پردازی خونتون و به من بسپرید . راستی می دونستی به لامپای زرد می گن آفت . به لامپای سفید می گن مهت ؟ آره . جالب بود .



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

"برای آنکه همه ی حواسم را جمع کنم به فوگی که نواخته می شد تصمیم گرفتم گچبری های دیوار را تماشا کنم. اما خیلی زود از روی ردیف نقش هایی که همه شبیه هم بودند نگاهم لغزید تا رسید به قاب ع ی که سمت راست سالن بود. قلبم فروریخت. همیشه از قاب ع ی که به دیوار بود می ترسیدم. حالا وسط قاب هر که می خواست بود. نفس این که ع ی را می گذاشتند وسط قاب به معنای این بود که فراموش نکنم همه ی اعمالم نوشته خواهد شد. اینجا کم و بیش سر و کارم با اداره های تی افتاده بود اما حالا در این سالن دنج شهرداری برای نخستین بار بود که حضور قدرت فائقه را به من تذکر می دادند. ع ی مهربان در ق محقر. پس اینجا هم غول بود اما در شیشه. و بی گمان نامه ی اعمالم نوشته می شد. اما نه مار غاشیه ای در کار بود نه با اژه از وسط دو نیمه ام می د." همنوایی شبانه ی ار تر چوب ها - رضا قاسمی



مرخصی اجباری

درخواست حذف اطلاعات

http://s8.picofile.com/file/8342679018/%d9%85%d8%b1%d8%ae%d8%b5%db%8c_%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c_422x500.jpg یه فارسی دیدم بلکم بشوره ببره . اسمش بود مرخصی اجباری .ساخته ی سال هزار و سیصد و چهل و چهااار . بله . کمدی بود . بامزه بود . ه داشت نابود می شد از شدت قدیمی بودن . اما خب یه چیزایی توش معلوم بود :)) .. در نوع خودش تو سال خودش بد نبود به هر حال . توش پوری بنایی و تقی ظهوری و نادره بازی کرده بودن.داشتم در مورد قیلمش سرچ می دیدم یه جا خلاصه ش و نوشته. بعد دیدم خلاصه نیست. در واقع کل قیلم و از اول تا ا تو چند تا خط نوشته :)) ..خلاصه ش این بود: " ناصر فداکار و تقی بی آزار در مؤسسه ای برای خوشه کار می کنند. خوشه از کار و رفتار آن ها رضایت ندارد و هر دو را به مرخصی اجباری می فرستد. آن دو با اتومبیل قراضه ی زن صاحب خانه شان به سفر می روند و در جاده با مینا آشنا می شوند. مینا خواننده ی مشهوری است که اش و مباشران او سوسول و عبدالله بوقی مراقب او هستند. تا به فکر مطالبه ی ثروتش که به کمک سعید و با جعل سند آن را تصاحب کرده نیفتد. سعید خواهان ازدواج با مینا و دریافت نیمی از ثروت او است. مینا ناصر را به کمک می طلبد. با هیپنوتیزم مینا بساط مراسم ازدواج سعید و مینا را فراهم می کند و ناصر به کمک مردی که وانمود می کند قادر است اشخاص را خواب و وادار به صحبت کند و با شلوغ کاری های تقی که لباس نه به تن کرده مراسم عقد آن ها را به هم می ریزند. تقی مینا را می رباید و ناصر سعید را تحویل پلیس می دهد. سرانجام ناصر با مینا و تقی با دوست مینا زندگی مشترکی را آغاز می کند." کل همین بود :)) . بعد هیپونیتزم و اینا انگاری تو اون زمانا حرکت خفنی بوده .. یه جیزی تو مایه های کار های ماورالطبیعه مثلا . یه جای م هست یه شعر باحالی خونده میشه توسط ایرج که خیلی دوست داشتم. می گفت که : اولندش عاشقم بر گیسوی همچون کمندت ...
دومندش دوس دارم اون زبون همچو قندت ...
سومندش حاضرم صد بوسه گیرم از اون لبونت ...
تو نمیدونی چقد شیرینه لعل نوش خندت ...
چارمندش کوچیکت هستم به مولا ...خاک پاتم به خدا ..
چونکه میترسم من از اون اندام و قد بلندت ...
پنجمندش دیدمت اون شب توی کلوب خوش و م ...
شیشمند و هفتمندش سخت گشتم پایبندت ...
هشتمندش میرم امشب رُک می گم خاطرخواتم من ...
تا چه پیش آید میون نه و مند و دهمندت ..." :)) خواهش می کنم .



دور بُرد

درخواست حذف اطلاعات

مَردی با آرزو های دور بُرد در ایستگاهِ اتوبوس . در حالِ خواندن رو مه و تماشای باران . در مَن یک پیرمرد هزار و جند ساله سال هاست زندگی می کند . http://s8.picofile.com/file/8342536118/image_2018_11_12_19_39_27_174_mgd.jpg



هیشکی

درخواست حذف اطلاعات

آقا شهاب . دورتون بگردم من . مگه هزار بار نگفتم مراقب خودت باش و اینقدر زیر بارون نمون مَرد؟ سه ساعت زیر بارون ول نکنِ امروز تهران هی راه رفتی و راه رفتی که چی بشه آخه قربونت برم؟ تو که سَرما خورت مَلسه . می دونی سرما بخوری دق می کنم؟ مراقب باش . جانِ من مراقب باش .



بارون شمالی

درخواست حذف اطلاعات

ولی چه بارونِ شگفت انگیری میومد امروز تهران . از اون بارون شمالیا . که بگیره ول نمی کنه . از صبح تا همین الان که داره می باره . چشم و دلم سیر شد . یه جایی از خیابون ولیعصر می خواستم بزنم زیر آواز . بعد بشینم یه گوشه مردمی که چپ جپ بهم نگاه می و ببینم و بخندم . این کارو ن . جاش دستام و مُشت تو جیبام و هزار تا خیابون و راه رفتم . دارم می میرم الان از سرما . اما می ارزید . می ارزه . بارون خوبه . قشنگه . مخصوصا اگه بدونی هر وقت بارون میاد باید به این فکر کنی شاید دیگه هیج وقت نبینیش . http://s8.picofile.com/file/8342553618/image_2018_11_12_22_35_27_50_zlu.jpg



جالبه نه؟

درخواست حذف اطلاعات

خیلی جالبه . داشتم بهش فکر می . تو ایستگاه اتوبوس . دختره وایستاده بود کنار سقف ایستگاه که بارون نریزه روش . از تو کیفش موبایلش و برداشت و به یه نفری که دوستش داشت زنگ زد . این که از کجا میدونم اونی که اون ور خط ی بوده که دوستش داشته . باید بگم که صحبتاش و شنیدم . سی ثانیه اول قربون صدقه بود . پنج دقیقه ی ادامه تعریف خاطرات روزانه . ده ثانیه انتهایی هم به اینکه فلان ساعت قلان جا بیا ببینمت . خیلی جالبه . داشتم بهش فکر می . زنگ زدن یه دختر به ی که دوستش داره . اینکه وسط بارون و خیسی و ترافیک به خیابون زل بزنی و یهو کیف و از تو کیفت که رو دوشته در بیاری و بهش زنگ بزنی . این که وسط زندگیت یهو دلت بخواد به پسره که دوستش داری زنگ بزنی و حرف بزنی . من به عنوان شخص سومی که پسر بودم لذت بردم . خیلی جالبه . داشتم بهش فکر می .



نود

درخواست حذف اطلاعات

سَر پل ذهاب و آدمایی که بعد از یک سال هنوز تو کان زندگی می کنن و هیچ چیز درست نشده . و اولین ری که اومد تو تلویزیون و برنامه ی نود و برای بازی فینالِ پرسپولیس کرد ! البته چیزی شبیه به . عصمتِ و بُرد زیر علامتِ سوال با اون -سشعرایی که به عنوانِ پشت هم گفت . اما خب . حرکت جسورانه ای بود از طرف عادل.



کتاب های جا مانده ای

درخواست حذف اطلاعات

" منظرەی ویرانی آدم ها غم انگیزترین منظرەی دنیاست. ببینی ی مثل طاوس می رفته، حالا مرغِ نحیفی است که پرش ریخته . ببینی ی خود را ملکه می پنداشته و تو را بندەی زر ید حالا منتظر گوشەی چشمی است بە او ی و ببینی ..." همنوایی شبانه ی ار تر چوب ها - رضا قاسمی